Parinaz displays her splendid soft and warm voice singing the spiritual poems of Rumi in the album "Songs of the Enchanted."
Parinaz was born in Tehran, Iran. At age eight, she was introduced to singing by her father, who had a great voice. Later she studied voice and Persian Radiffs with Ustad Mahmood Karimi, then Ustad Mohammad Reza Lotfi, Ahmad Rahmanipour and finally Ustad Kamel Alipour. As a little girl she was fascinated with the Setar sound of Ustad Ebadi, hence in addition to developing her voice she also learned playing Setar from Mehrbanoo Toofigh and later Ustad Ahmad Rahmanipour. She also plays Tar.
Kamel Alipour, one of Parinaz's teachers, plays all of the instruments on this album with the exception of the Zarb (Tombak, Dunback), and also composed and arranged all of the music. Together they take you on a spiritual journey, and carry the torch of Persian Classical Music for future generations to enjoy.
All Songs Written & Arranged by: Kamel Alipour
Setar, Kamancheh, Tar, Oud, and Daf: Kamel Alipour • Tombak: Siamak Pouian • Vocals: Parinaz · Alipour
Recording Engineer: Yousef Shahab • Mixing Engineer: Yousef Shahab • Digital Mastering: Victor Owens
Produced by: Aldoush & Alipour • Executive Producers: X DOT 25 Music
Cover Painting: Sara Faghihnasiri • Back Cover Persian Writing: Ali Boustani
Classical Persian Music is an ancient art form. Its roots can be traced to the flourishing cultural germination that took place under the Sassanid Dynasty (226–636 A.D.) Persian classical music is organized into seven scales called Dastgah, with five smaller sub-scales called Avaz. Each of these scales require specific emotional considerations exemplified by special melodic patterns called Gushes. There are approximately 250 different Gushes distributed among the seven Dastgahs creating a myriad of possibilities.
در ره عشقت ای صنم شيفته ی بلا منم چند مغايرت کنی با غمت آشنا منم پرده به روی بسته ای زلف به هم شکسته ای از همه خلق رسته ای از همگان جدا منم شير تويی شکر تويی شاخه تويی ثمر تويی شمس تويی قمر تويی ذره منم هبا منم نخل تويی رطپ تويی لعبت نوش لب تویی خواجه ی با ادب تويی بنده ی بيحيا منم کعبه تويی صنم تويی دير تويی حرم تويی دلبر محترم تويی عاشق بينوا منم طاهره خاک پای تو مست می لقای تو منتظر عطای تو معترف خطا منم
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار میآید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار میآید در و دیوار این سینه همیدرد ز انبوهی که اندر در نمیگنجد پس از دیوار میآید
گریه را به مستی بهانه کردم شکوِهها ز دست زمانه کردم آستین چـو از دیده برگرفتم سیل خون به دامان خدا روانه کردم دلا خمــوشـــی چرا چو خــم نجـوشی چرا برون شـد از پرده راز جانـم پرده راز خدا تــو پــرده پوشــی چرا باغبان چه گویم به ما چهها کرد کینـــههــای دیـرینــه بـرمـلا کرد دسـت مـا ز دامـان گل جدا کرد تا به شاخه گل یک دم آشیانه کردم نالـه دروغـیـن اثــر نـدارد شام ما چو از پی سحر ندارد مرده بهتر زآن کو هنر ندارد گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم شکر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم خبر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
بی حجابانه درآ از در کاشانه ما که کسی نیست به جز زکر تو درخانه ما گر بیائی به سر تربت ویرانه ما بینی از خون جگر آب زده خانه ما گر ملک آید و پرسد که بگو ربّ تو کیست گویم آنکس که ربود این دل دیوانه ما مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خود می شود نور تجلّای خدا دانه ما
عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش متصلست او معتدلست او شمع دلست او پیش کشیدش
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا جانِ دل و دیده منم گریه ی خندیده منم یارِ پسندیده منم یار پسندید مرا گوهرِ گم بوده نگر تافته بر فرق فلک گوهریِ خوب نظر آمد و سنجید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
وصل تو تا شد میسر زندگی از سر گرفتم بر یکی دل داده ام از دیگران دل برگرفتم گوهر وصلش به دستم آن چنان آسان نیامد جان و سر در کف نهادم تا که این گوهر گرفتم سوختم در عشق تو خواهی اگر وصف وجودم قالبی فرسوده دادم مشت خاکستر گرفتم غافل و آواره از شهر و دیار خویش گشتم پای عریان را در یک دشت پهناور گرفتم گفتمش حاشا نپنداری که من نو عشق بازم عشق مولا یاد من در دامن مادر گرفتم